تبليغاتX
بچه های بارونی

بچه های بارونی

...

تفلدت مبالک محمدددددد...دیدی خودت تنها نیستی ;-)

شلاااااااااااام شلاااااااااااااااام

اگه گفتییییییییییییین شه خبرهههههههههه؟؟؟؟؟

تفلدهههههههههههههههههههههههههههههههه

تفلد محمددددد

منم که دیدم واسه خودش تفلد نگرفته واسش تفلد گرفتم.

داداش محمددددددد تفلدت مباللللللللللللللللک

خوب یالااااااا بیاین تفلد تفلد بخونین دیگههههههههه

تفلددددددددددد تفلددددددددددد تفلدتتتتتتتتت مفالللللللللللللک مفاللللللللللللللللک مفاللللللللللللللللک تفلدت مفالللللللللللللللللللک 

خوب بریم سراغ کیکککککککک هوراااااااااااااااااااا


اینم هدیه خودم


 


و یه اس ام اس خوشمللللللللللللللللللللل و بارونی


داره بارون مياد خوب که نگاه کردم.
.
.
.
هوا که ابري نبود
.
اون فرشته ها هستن که دارن گريه ميکنن……آخه يکي ازشون کم شده
مهربون ترين تولدت مبارک


اميدوارم تمام لحضه هاي عمرت سرشار از شادي عشق محبت باشه

و اميدوارم تو تمام مراحل زندگيت دستت رو از تو مشت خدا رها نکني و آرامشي جز آيه

 هاي کتاب آسمانيش تسکين دهنده ي قلبت نباشه....

و در زير سايه ي خانواده ي گلت جشن صد سالگيت رو بت تبريک بگيم...

فعلا...



نیلوفر

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 17:33  توسط نیلوفر  | 

ببار بارون...

ببار بارون ببار نم نم 

ببار بارون که دلگیرم

ببار بارون که غمگینم

ببار بارون دلم تنگه

ببار ای نم نم بارون

ببار امشب ببار تا صبح

ببار امشب دلم خسته اس

ببار امشب دلم تنهاس

ببار و با صدات بشکن

سکوت این شب غمساز


نویسنده:نیلوفر


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 6:25  توسط نیلوفر  | 

ببار بارون...

ببار بارون ببار نم نم 

ببار بارون که دلگیرم

نبززتئزئببار بارون که غمگینم

ببار بارون دلم تنگه

ببار ای نم نم بارون

ببار امشب ببار تا صبح

ببار امشب دلم خسته اس

ببار امشب دلم تنهاس

ببار و با صدات بشکن

سکوت این شب غمساز


نویسنده:نیلوفر


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 6:24  توسط نیلوفر  | 

چتر و بارون‏

چتر و بارون
 مى‏پيچه تو گوشم انگار صداى مبهم تيك تيك‏
 كيه كه مى‏زنه پرسه توى كوچه‏هاى تاريك‏
 پشت پنجره نشستم تا عبورشو ببينم‏
 نمى‏دونم واسه كى باز اينجا منتظر مى‏شينم‏
 مى‏ذارم آروم سرم رو، روى شونه‏هاى شيشه‏
 چرا هيچ كس از مسير چشماى من رد نمى‏شه‏
 يهو رعد و برق گرفت و شروع شد شرشر بارون‏
 آسمون اشكاشو مى‏ريخت روى سنگفرش خيابون‏
 مى‏دونم اگه بيادش، سرشو بالا مى‏گيره‏
 از همون پايين تو كوچه برام هر لحظه مى‏ميره‏
 مى‏دونم بارونو شاهد مى‏گيره براى عشقش‏
 مى‏گه اشتباه شده، باز بى‏خودى دارم مى‏دم كش‏
 مى‏گه كه دوسم داره و اومده تنها نباشم‏
 مى‏خواد از من زير بارون كه بگم منم باهاشم‏
 يهويى كوبيد تو سينه، دل تنگ و بى‏قرارم‏
 اين يعنى اون كه مى‏خوامش، داره مى‏رسه كنارم‏
 چشمامو دوختم به كوچه، اينه اون لحظه زيبا
 كه با يك نگاه پر عشق، يه من و يه تو مى‏شه ما
 ديدمش، اما نديدش، خيلى ساده اون عبور كرد
 لعنت خدا به بارون، بيا عشقم، بيا برگرد
 ديگه از بارون و چتر و كوچه‏ها دلم مى‏گيره‏
 چشم من باز با صداى تيك تيك ساعت مى‏ميره‏

نویسنده: عرفان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 4:9  توسط عرفان  | 

به یاد فاطمه ارشاد دختری که هرگز لذت باران را نچشید..

کاشکی بودی...

کاشکی این قدر زود نمیرفتی..

الان باید بابت انتخاب رشتت باهات صحبات میکردم.

کاشکی بودی و ماه رمضون افطاری میومدی پیشم..

کاشکی بودی و خودت رو آرایش میکردی و خوشکل میشدی..

کاشکی بودی و باهم میرفتیم سینما..

برات انگشتری که دوست داشتی و میخریدیم، برات دستبند میخریدم..

کاشکی بودی و با هم میرفتیم پارک. من میگفتم و تو میخندیدی..

ای کاش بودی و برام ناز میکردی.. برام اشوه میومدی و منم نازتو میخریدم...

ای کاش بودی و تا دیر وقت به همدیگه اس ام اس میدادیم..

کاشکی بودی و اینقدر با هم صحبت میکردیم تا شارژ گوشیامون تموم شه..

ای کاش بودی و با هم میرفتیم گردش..

ای کاس میبودی و روز تولدت برات یه کادو خوشگل و گرون و ویژه میخریدم.

کاشکی بودی و میبردمت پارک شهر، در حالی که تو آرایش کردی و خوشکل شدی.

همه میدیدنمون و بهمون حسودی میکردن..

در حالی که اون رژ قرمزه ای رو که برات خریده بودم رو زدی و میخندی برام...

من پول بلیطتو حساب میکردم و با هم و کنار هم میرفتیم وسایلو سوار میشدیم.

کاشکی بودی و بهم یاد میدادی چه جوری موهاتو دم اسبی بزارم.. آخه میدونی که من این مدل مو رو خیلی دوست دارم. یادته تو هم همیشه وقتی میخواستی منو ببینی همین مدل رو میگذاشتی..

کاشکی بودی و بهت یاد میدادم چه جوری کراوات رو چند گره ببندی.. امان از دست تو آخرشم یاد نگرفتی..

کاشکی بودی و بهم میگفتی کدوم کت و شلوار بیشتر بهم میاد. یادمه همیشه من میخواستم اون مشکیه رو بپوشم اما تو میگفتی مشکی خوب نیست، اون طوسی رو بپوش، اون بیشتر بهت میاد..

کاشکی بودی و موقع کفش خریدنام کمکم میکردی.

میگم برگرد تا بریم برات اون مانتو خوشکله که همیشه دوستش داشتی رو بخرم..

کاشکی بودی و میبردمت لب دریا، روی سنگ چین کنار ساحل رو به دریا مینشستیم و تو دستمو میزاشتی لای دستات و منم دستم رو میزاشتم رو شونت.. آخ که چه بدن گرمی داری.. سرمای شاحل رو از تنم میرونه این گرما...

آخ که چقدر غروب دریا قشنگه ...

یادت میاد اون روزا که باهم میرفتیم زیر بارون. چترامونو مینداختیم کنار و داد میزدیم و آواز میخوندیم و میخندیدیم..

آخه چطور دلت اومد..؟

چطور دلت اومد اون همه خاطره خوشکل رو بزاری و بری..

هرچند میدونم... میدونم من خستت کردم..

میدونم نتونستی منو تحملم کنی.

بیخودی تفره نرو... میدونم از مهربونیت بود که هیچی بهم نمیگفتی..

نمیگفتی ازت خسته شدم تا دل من نشکنه..

میدونم دیگه طاقتت رو تنگ آورده بودم.. اما آخه چرا هیچی بهم نگفتی..؟؟

اینقدر نگفتی نگفتی نگفتی... تا آخر دیگه کاست لبرز شد و بی خبر...

....

بی خبر گذاشتی رفتی و منو با یه دنیـــــــا خاطره تنها گذاشتی...

رفتی پیش اونی که دوسش داری.. رفتی پیش اونی که دلت میخواست..

....

تو رفتی منو تنهام گذاشتی.. اما من هنوز هستم.. من تا آخرش هستم...

من تا همیشه پیشت میمونم. و فقط با تو میخندم.

اما.. اما معلومه دیگه اصلا حتی ته دلتم منو نمیخوای... چون تو این چند ساله که بهت سلام گفتم هیچ وقت جوابمو ندادی.. هر دفعه حالتو پرسیدم یه طرف دیگه رو نگاه کردی..

شاید باخودت میگی آخه تو خیلی بدی محمد، چون تو این چند ساله به خاطر تو هیشکی حتی نزدیکمم نشده...

راست میگی.. آخه مردم از من میترسن.. اونا میگن من دیوونم..

اما من که ترس ندارم...

من فقط میخوام تا همیشه کنار تو باشم..

 

فاطمه ارشاد در سال 72 به دنیا اومد. و فقط و فقط 3 ساله بود که...

اون دختر در سه سالگی در یه سانحه رانندگی کلا فلج شد. نه حرکت، نه صحبت، نه....

پدر اون دختر یه آدم معتاد و بیخود بود که باعث این سانحه شد. مادر فاطمه هم نتونست بیشتر از چند سال با اون مرد بی غیرت زندگی کنه و وقتی فاطمه 7 سالش بود از شوهرش جدا شد..

و از اون موقع به بعد مثل یک شیر زن از یه فرزند کاملا فلج مراقبت و نگه داری کرد. و طوری با اون دختر رفتار میکرد که انگار فاطمه زنده ست..

آره خاله من یه شیر زن بود.

اما فاطمه با وجود همه این مراقبتها نتونست بیشتر از 10 سال زندگی کنه و تو 10 سالگی ما رو تنها گذاشت..

فاطمه تو خونه ما از دنیا رفت. تو یه روز تابستونی..

اون باید الان در اوج شادی میبود ولی حیف که واقعیت چیز دیگه ایه...

شاید اگه....

"فاطمه جان، تو همیشه در قلب و روح خانوادت زنده ای"

 

من محمد این نوشته رو با تمام احساس به خاله بزرگم تقدیم میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 2:35  توسط محمد  | 

من كه هميشه باختم ...........شاپرك‏

من كه هميشه باختم
 من كه هميشه باختم‏
 بذار بازم ببازم‏
 نذار دوباره از عشق‏
 يه كوه غم بسازم‏
 طاقتشو ندارم‏
 منو نده دست غم‏
 ظرفيتم پر شده‏
 كافيه ديگه واسم‏
 بذار برم عزيزم‏
 من نباشم بهتره‏
 زندگيمون هميشه‏
 بد يا كه خوب، مى‏گذره‏
 من نمى‏خواستم برم‏
 اين سفر اجباريه‏
 چاره ديگه ندارم‏
 از روى ناچاريه‏
 يادت باشه كه اين بار
 سد نكنى راهمو
 بگذر از اشتباهم‏
 ببخش زياد و كمو
 من كه هميشه باختم‏
 بذار بازم ببازم‏
 نذار دوباره از عشق‏
 يه كوه غم بسازم‏

 
 شاپرك

 شباى ستاره‏بارون با تو بودم تو خيابون‏
 با تو بودم و نداشتم ترسى از غبار و بارون‏
 مست چشماى تو بودم، پلكامو رو هم نذاشتم‏
 توى عمرم هيچ كسى رو اين جورى دوسش نداشتم‏
 تو همونى كه وجودت مث خورشيد، مث آبه‏
 من همونى‏ام كه بى تو قصر آرزوم خرابه‏
 پيشكش عشق تو باشه همه دار و ندارم‏
 همه تقديم تو باشه، همه روز و روزگارم‏
 شاپرك تو قصه ما ترسى از خطر نداره‏
 معنى عشقو مى‏دونه وقتى پا رو گل مى‏ذاره‏
 شب مهتاب زير بارون با تو بودم تو خيابون‏
 وقتى تو باشى كنارم، همه سختا مى‏شه آسون‏

 

 

عرفان

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:0  توسط عرفان  | 

زیر باران باید رفت...

من زیر بارونم.. بارون داره همــــــــــه جامو خیس میکنه، و من تازه سبک میشم.. من با بارون احساس سبکی میکنم. وقتی دونه هی عاشق زمین خوردن بارون با عجله پشت سر هم به سرم میخوره مست میشم، تمام غمهام از یادم میره، قدرت تفکر پیدا میکنم..

من فکر میکنم زیر بارون..

اینقدر بارون به سرم خورده که دارم میفتم، اما هنوزم سبکم. خیلم سبکم.. انگار دارم پرواز میکنم.
آخ خدایا چی آفریدی.. بارون.. بارون.. دلم برای یه بارون شدید تنگ شده.. خدایا دلم بارون میخواد.. یه بارونه شدیدتر.. یه بارونه خیلی خیلی شدیدتر..
داره بهم بارون میخوره...
دیگه دارم از حال میرم. چقدر لذت بخشه این لحظه... چقدر زیباست این لحظه..
چقدر دارم سبک میشم خدایا... یعنی دارم میام پیشت..؟
من کجام..؟ تو بهشت..؟

نویسنده:محمد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:6  توسط محمد  | 

دنیا..

در دنیا، خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند.

 ستایش کردم ، گفتند خرافات است.

 عاشق شدم ، گفتند دروغ است.

 گریستم ، گفتند بهانه است.

 خندیدم ، گفتند دیوانه است.

 

آه..

بس است دیگر، دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم..

نویسنده:محمد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:28  توسط محمد  | 

بارون

تو رو داشتن واسه من یه نیازه

با تو دل از همچی بی نیازه


تو رو داشتن واسه من خود عشقه
با تو دل پیشه همه سرفرازه


دل با تو پاییزش بهاره بهاره ای عمر دوباره دوباره
با تو در دل من غصه جا نداره


زیر بارون توی ایوون شده خسته یه پریشون
بی پناهه چشم به راهه دوری از اون یه گناهه هه هه هه

 

ای هوای تازه ای صبح روشن
بامن ودل من مهربون باش


مثل یک ترانه بنشین رو لبهام
یا بشو ستاره توی شبهام


دل با تو پاییزش بهاره بهاره ای عمر دوباره دوباره
با تو در دل من غصه جا نداره


زیر بارون توی ایوون شده خسته یه پریشون
بی پناهه چشم به راهه دوری از اون یه گناهه هه هه هه

نویسنده: عرفان 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:48  توسط عرفان  | 

پست اول...

سلام دوستای جدید و  دوست داشتنی من..

این اولین پست بچه های بارونیه که من دارم مینویسم.

حقیقتش دقیقا نمی دونم از چی بنویسم. اما شاید براتون جالب باشه یه کم از بچه های بارونی رو بدونین..

حدود ۳ سال پیش با چند تا از فامیلها تصمیم گرفتیم که یه اسم برای خودمون داشته باشیم و بنا به کلی دلیل اسم بچه های بارونی رو انتخاب کردیم.. هرکسی این اسم رو میشنوه اول از همه فکر میکنه که حتما منظور از بارون بارش اشک و غمه و یه چیز مثل اینه. اما منظور ما از بارون دقیقا ۱۸۰ درجه با این فرق میکه!!! اول اینکه ما بچه های شمالیم(گیلان) و شمال=بارندگی و بارندگی و بارون هم باعث شادابی و طراوت و تولده.. باعث سبزی و نشاط.. پس بچه های بارونی هم بچه های بانشاط و باطراوتی هستند مطمئنا

جا داره اینم بگم که نویسنده های این وبلاگ چند نفر هستن با طرز فکرای مختلف. پس اصلا چیز عجبی نیست که موضوعات متفاوتی(البته تو یه چهار چوب کلی) داشته باشیم..

اما مهمترین چیزی که از این وبلاگ (مثل همه وبلاگهای دیگه) باقی میمونه اون ارتباط قلبی هستش که بین نویسنده های وبلاگ و مخاطبها برقرار میشه و این همیه ارتباط دو طرفه رو می طلبه و شما می تونین با نظرهای قشنگتون علاوه بر اینکه به نویسنده های این وبلاگ (یا هر وباگ دیگه ای) انرژی برای ادامه بدینُ بلکه میتونین با این کار باعث تسریع در به وجود اومدن یه ارتباط قشنگ و دوستانه بشید..

پس لطفا نظر بدین

نویسنده:محمد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:14  توسط محمد  |