کاشکی بودی...
کاشکی این قدر زود نمیرفتی..
الان باید بابت انتخاب رشتت باهات صحبات میکردم.
کاشکی بودی و ماه رمضون افطاری میومدی پیشم..
کاشکی بودی و خودت رو آرایش میکردی و خوشکل میشدی..
کاشکی بودی و باهم میرفتیم سینما..
برات انگشتری که دوست داشتی و میخریدیم، برات دستبند میخریدم..
کاشکی بودی و با هم میرفتیم پارک. من میگفتم و تو میخندیدی..
ای کاش بودی و برام ناز میکردی.. برام اشوه میومدی و منم نازتو میخریدم...
ای کاش بودی و تا دیر وقت به همدیگه اس ام اس میدادیم..
کاشکی بودی و اینقدر با هم صحبت میکردیم تا شارژ گوشیامون تموم شه..
ای کاش بودی و با هم میرفتیم گردش..
ای کاس میبودی و روز تولدت برات یه کادو خوشگل و گرون و ویژه میخریدم.
کاشکی بودی و میبردمت پارک شهر، در حالی که تو آرایش کردی و خوشکل شدی.
همه میدیدنمون و بهمون حسودی میکردن..
در حالی که اون رژ قرمزه ای رو که برات خریده بودم رو زدی و میخندی برام...
من پول بلیطتو حساب میکردم و با هم و کنار هم میرفتیم وسایلو سوار میشدیم.
کاشکی بودی و بهم یاد میدادی چه جوری موهاتو دم اسبی بزارم.. آخه میدونی که من این مدل مو رو خیلی دوست دارم. یادته تو هم همیشه وقتی میخواستی منو ببینی همین مدل رو میگذاشتی..
کاشکی بودی و بهت یاد میدادم چه جوری کراوات رو چند گره ببندی.. امان از دست تو آخرشم یاد نگرفتی..
کاشکی بودی و بهم میگفتی کدوم کت و شلوار بیشتر بهم میاد. یادمه همیشه من میخواستم اون مشکیه رو بپوشم اما تو میگفتی مشکی خوب نیست، اون طوسی رو بپوش، اون بیشتر بهت میاد..
کاشکی بودی و موقع کفش خریدنام کمکم میکردی.
میگم برگرد تا بریم برات اون مانتو خوشکله که همیشه دوستش داشتی رو بخرم..
کاشکی بودی و میبردمت لب دریا، روی سنگ چین کنار ساحل رو به دریا مینشستیم و تو دستمو میزاشتی لای دستات و منم دستم رو میزاشتم رو شونت.. آخ که چه بدن گرمی داری.. سرمای شاحل رو از تنم میرونه این گرما...
آخ که چقدر غروب دریا قشنگه ...
یادت میاد اون روزا که باهم میرفتیم زیر بارون. چترامونو مینداختیم کنار و داد میزدیم و آواز میخوندیم و میخندیدیم..
آخه چطور دلت اومد..؟
چطور دلت اومد اون همه خاطره خوشکل رو بزاری و بری..
هرچند میدونم... میدونم من خستت کردم..
میدونم نتونستی منو تحملم کنی.
بیخودی تفره نرو... میدونم از مهربونیت بود که هیچی بهم نمیگفتی..
نمیگفتی ازت خسته شدم تا دل من نشکنه..
میدونم دیگه طاقتت رو تنگ آورده بودم.. اما آخه چرا هیچی بهم نگفتی..؟؟
اینقدر نگفتی نگفتی نگفتی... تا آخر دیگه کاست لبرز شد و بی خبر...
....
بی خبر گذاشتی رفتی و منو با یه دنیـــــــا خاطره تنها گذاشتی...
رفتی پیش اونی که دوسش داری.. رفتی پیش اونی که دلت میخواست..
....
تو رفتی منو تنهام گذاشتی.. اما من هنوز هستم.. من تا آخرش هستم...
من تا همیشه پیشت میمونم. و فقط با تو میخندم.
اما.. اما معلومه دیگه اصلا حتی ته دلتم منو نمیخوای... چون تو این چند ساله که بهت سلام گفتم هیچ وقت جوابمو ندادی.. هر دفعه حالتو پرسیدم یه طرف دیگه رو نگاه کردی..
شاید باخودت میگی آخه تو خیلی بدی محمد، چون تو این چند ساله به خاطر تو هیشکی حتی نزدیکمم نشده...
راست میگی.. آخه مردم از من میترسن.. اونا میگن من دیوونم..
اما من که ترس ندارم...
من فقط میخوام تا همیشه کنار تو باشم..
|
فاطمه ارشاد در سال 72 به دنیا اومد. و فقط و فقط 3 ساله بود که...
اون دختر در سه سالگی در یه سانحه رانندگی کلا فلج شد. نه حرکت، نه صحبت، نه....
پدر اون دختر یه آدم معتاد و بیخود بود که باعث این سانحه شد. مادر فاطمه هم نتونست بیشتر از چند سال با اون مرد بی غیرت زندگی کنه و وقتی فاطمه 7 سالش بود از شوهرش جدا شد..
و از اون موقع به بعد مثل یک شیر زن از یه فرزند کاملا فلج مراقبت و نگه داری کرد. و طوری با اون دختر رفتار میکرد که انگار فاطمه زنده ست..
آره خاله من یه شیر زن بود.
اما فاطمه با وجود همه این مراقبتها نتونست بیشتر از 10 سال زندگی کنه و تو 10 سالگی ما رو تنها گذاشت..
فاطمه تو خونه ما از دنیا رفت. تو یه روز تابستونی..
اون باید الان در اوج شادی میبود ولی حیف که واقعیت چیز دیگه ایه...
شاید اگه.... |
|
"فاطمه جان، تو همیشه در قلب و روح خانوادت زنده ای" |
من محمد این نوشته رو با تمام احساس به خاله بزرگم تقدیم میکنم